ملا أحمد النراقي
29
رسائل ومسائل ( فارسي )
نمىبود تكليف صورت نمىگرفت ، نبى هم ايجاد نمىشد ، پس هر دو وجود لازم بودند ، وهمانا يك نفس بودند ، چنانچه فرمود : أنا وعلىّ من نور واحد . ونيز فرمود : * ( أَنْفُسَنا وأَنْفُسَكُمْ ) * ( 1 ) تا همه ء اجزاء يك نفس تمام نشود ، آن جزء ديگر به وجود نمىآيد . پس صحيح است كه اگر على نمىبود پيغمبر هم خلق نمىشد . امّا بدان كه [ مراد ] از اين خلق ، خلق بدن است وتعلَّق روح به آن ، يعنى از عالم غيب به شهادت آمدن ، نه از عدم به وجود . بيان اين مطلب آن كه اخبار مصرّح است به اين كه خداى تعالى روح مقدّس نبوى را به چندين هزار سال قبل از ايجاد اين عالم آفريد ، و در عالم قدس او را تربيت فرمود ، چون تربيت كامل يافت امر تكليف را به او واگذاشت واو را به اين عالم فرستاد ، پس آن جناب را دو گونه خلق بود : اوّل : خلق روح مقدّس ودوّم : خلق بدن و به اين عالم فرستادن ، و اين است كه مىفرمايند كه : من اوّلم و من آخرم ، به اعتبار خلق اوّل اوّل بود ، و به اعتبار خلق ثانى دوّم . و آن چه رسيده كه اگر على نمىبود من خلق نمىشدم مراد خلقت ثانى است كه آمدن به اين عالم باشد وتعلَّق آن روح اعظم به قالب عنصرى ، نه خلقت اوّل . و تفصيل اين مقام بسطى مىخواهد كه تكدّر جسم مرا حال مانع از بيان آن است . و بعضى ديگر اين حديث را معنى مىكند به اين كه : چون پيغمبر ( صلَّى الله عليه وآله ) صاحب مرتبه ء عظماى نبوّت ، وعلى ( عليه السّلام ) صاحب منصب والاى ولايت بود ، وولايت باطن نبوّت ، ونبوّت ظاهر ولايت است ، پس ظاهر بدون باطن يافت نمىشود ، وبيان اين معنى بر وجهى كه به فهم همه كس نزديك شود محتاج به طول مقال است و بودن مجال ، و اين در حقّ اين داعى الآن محال ، والتوفيق من الله المتعال .
--> ( 1 ) آل عمران : 61 .